مردان آسمانی مسجدصاحب الزمان(عج) اهواز- دهمین ستاره
زندگی نامه شهید غلامرضا پیرزاده
شهیدغلامرضا پیرزاده در تاریخ نهم فروردین سال 1340 و در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.وی انسانی مهربان و صبور و بامحبت بود ودر دوران تحصیل،دانش آموزی ممتاز و پرکاربود و هرگزوقت خود را بیهوده تلف نمی کردو درکنار درسش،خطاطی، طراحی و نقاشی می کرد.علی الخصوص به مطالعه بسیار اهمیت می داد و اطرافیان خود را بسیاربه مطالعه سفارش می نمود.
شهید غلامرضا فعالیت های انقلابی خود را از دبیرستان شروع کرد.او پس ازجلب رضایت خانواده به همراه چند نفر از هم کلاسی هایش ازجمله شهید سعید درفشان و شهیدامیرطحان نژاد، وارد این میدان پرخطر گردید وبه تکثیر و توزیع اعلامیه های امام پرداخت.در این راه یک بار هم هنگام نصب اعلامیه روی دیوار توسط ساواک دستگیر شد ولی پس از مدتی ازچنگ آنان رهایی یافت.
غلامرضا خیلی سعی می کرد تا اعتقادات اطرافیان خود را نسبت به دین و خدا تقویت کند تا جایی که رشته ی دانشگاهی خود را جامعه شناسی انتخاب کرد تا بتواند جو دانشگاهی زمان خود را تغییر دهد، درحالی که رشته تحصیلی او ریاضی فیزیک بود وبه راحتی می توانست در زمینه مهندسی ادامه تحصیل دهد.
پس از انقلاب و شروع جنگ تحمیلی،خود را موظف به پیوستن به صفوف جهاد دانست و پس ازطی یک دوره ی آموزشی به سوی خرمشهر رهسپارگردید.پس از آن به شهر سوسنگرد اعزام شدو به یاری رزمندگان اسلام شتافت تا ازسقوط شهرجلوگیری کند. سوسنگرد درمحاصره ودر شرف سقوط بود اما غلامرضا وهمرزمانش با وجود کمی سلاح ومهمات،دست از کار وتلاش نکشیدند وتا آخرین نفس مقاومت کردند تا جایی که مبارزات آنان به جنگ تن به تن و خانه به خانه انجامید.
سرانجام غلامرضا پس از دو روز گرسنگی و تشنگی به آرزوی خود رسید وبه دیار باقی شتافت.
یادش گرامی وراهش پر رهرو باد.
وصیت نامه شهید رضا پیرزاده
بسم الله الرحمن الرحیم
(ان ا...اشتری من المومنین)
(والعصر ان الانسان لفی خسر الاالذین امنو و عملوالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر)
خدایا تو میدانی که این اسلام است که بار دیگر پا می گیرد ومی رود که جهان را دریابد و میدانی که عاشقان راهت بی تابانه در انتظار شهادت و گواهی بر این موضوعند و میدانی که ظلم همیشه حاکم،چگونه وحشیانه و بی پروا بر جان و مال مسلمین از زن و پیر و کودک و جوان می تازد و میدانیم که حق همیشه غالب خواهد بود.پس بر این امر گواه میدهم که اشهدان لا اله ا...و اشهد ان مجمد رسول ا...و با خونمان امضایش میکنیم و با گلوله های آتشینمان سینه های سیاه کفار را خواهیم درید و به تو توکل میکنیم که فتح و پیروزی از آن توست و تو بی نیاز از کمک مائی.
میدانم که با ریختن اولین قطره ی خون شهید همه ی گناهانش ریخته خواهد شد و اگر این نباشد من بیچاره چه کنم که رو سیاهم و مگر خدا لطف کند و از ظلم هایی که کرده ام درگذرد،اما حق مردم همواره بر دوش من سنگینی خواهد کرد.
پدر و مادرم،عزیزانم خدا میداند شما را بسیار دوست دارم و هرگز نمیخواستم که دل شما را بیازارم و اگر کاری کرده ام که موجب دلشکستگی شما شده ام مرا عفو کنید که نارضایتی پدر و مادر هیهات دارد.امید آن دارم درصورت کشته شدن خداوند خون مرا بپذیرد و مرا ازجمله شهدای صدراسلام محشور کند و میدانم که اگر دربستر مرگ طبیعی بمیرم امیدی به رستگاری من نخواهد بود.
پس شما هم برای من طلب آمرزش کنید و خوشحال باشید و هرگز با صدای بلند گریه نکنید زیرا همیشه گریه های شما دل مرا به گلویم آورده و سخت ناراحتم کرده است.
از شما میخواهم که نادر برادر کوچکم را که خیلی دوستش دارم ، به راهی که رفتم هدایت کنید و هرگز مرا از دست رفته فرض نکنید زیرا که خداوند می گوید:(لاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاعند ربهم یرزقون.)
اگر سپاه برای من بعد از من حقوقی تعیین کرد در وهله ی اول همه ی قرض هایی را که داشته ام توسط برادرم که بسیار دوستش دارم و همواره دیدارش برایم پر برکت بوده است و از خدا برایش آرزوی رسیدن به خواسته هایش را دارم،بپردازید و وقتی مطمئن شدید که دیگر قرضی ندارم،در راه خدا خرج کنید و نیز نیازهایتان را اگر داشتید رفع کنید.این را بدانید که من داوطلبانه به جبهه آمده ام و به سپاه ایراد نگیرید که چرا با پای ناقص مرا به جبهه فرستاده است.
از دولت درمقابل خون من انتظاری نداشته باشید زیرا امثال من درمملکت بحمدا...زیاد است و ما انشاا... اجرمان را از خدا خواهیم گرفت و شما نیز به حسین علم الهدی بگویید برایم از خدا طلب آمرزش کند.
مادر و پدرم شما را بخدا خواهرانم را در راه خدا آزاد بگذارید.
والسلام
نقل قول از مصطفی صالحی زاده:
_ اوایل جنگ زمانی که ارتش بعثی به شهرسوسنگرد یورش برده بود تنها چیزی که می تونست جلوی تانک ها رو بگیره موشک دراگون بود.موشکای دراگون هم اون موقع دست بچه ها اکثرا خوب کار نمیکردن، حالا یا ضربه خورده بودن یا مشکل سوخت رو داشتن.به هر حال شلیک که میشدن یا می افتادن یا عمل نمی کردن.ولی میگن که شهید پیرزاده اینقدر دراگون زده بود که تمام گوشاش ملتهب شده بودن و دیگر صدای سوتی رو نمیشنید.پرده های گوشاش از کار افتاده بودن.موقعی که به ایشون وقت می دادن بره استراحتی کنه وقتی که برمیگشت کتابهایی که درخصوص تحلیل سیاسی با خودش اورده بود، تو اون فرصت استراحتش مطالعه می کرد.
_ زمانی که محاصره شهر سوسنگرد داشت تموم میشد و بچه ها داشتن به بیرون شهر می رفتن از بالای یکی از خونه ها تیربار یکی از نیروهای بعثی به سمت ایشون شلیک می کنه اما چون ایشون صدای تیربار رو نمی شنوه نمی تونه سریع موضع بگیره برای همین مورد اصابت گلوله قرار می گیره و به فیض شهادت می رسن.
***بسم رب الشهداء و الصدیقین***