مسافـــــــر

التماس دعا
















و آتش چنان سوخت بال وپرت را
که حتی ندیدم خاکسترت را
به دنبال دفترچه ی خاطراتت
دلم گشت هرگوشه ی سنگرت را
وپیدانکردم در آن کنج غربت
به جزآخرین صفحه ی دفترت را:
همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مُهر وتسبیح وانگشترت را
همان دستمالی که یک روزبستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را
همان دستمالی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشمِ ترت را
سحر،گاهِ رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه ی آخرت را
و باغربتی کهنه تنها نهادی
مرا،آخرین پاره ی پیکرت را
و تاحال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را
کجا می روی؟ ای مسافر،درنگی
ببر با خودت پاره ی دیگرت را

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۳ ساعت 3:29 توسط پویان مهر
|
***بسم رب الشهداء و الصدیقین***