پـــــــــر...

باز، پــــــر...
چلچله، پــــــر...
قوچ و قو و كفتر، پــــــر...
باز در بازي، پــــــر ؛ هرکه، كه دارد پر، پــــــر...!
شهرمان خاك شده ، خرمن مان خاكستر
نخل، پــــــر ؛ مزرعه، پــــــر ؛ روح شقايق، پــــــرپــــــر...!
گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر:
جز حديث سفر و آتش و خون
هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پــــــر...!
رود، پــــــر ؛ بازي، پــــــر...
وقت رفتن شده و زورق من سنگين است
مي روم بار به دريا فكنم، لنگر، پــــــر...!
صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده
باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پــــــر...!
بچهها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت:
عشق، پــــــر؛ عاطفه، پــــــر؛ هر كه بسيجيتر پــــــر... !
پی نوشت:
تقدیم به همه آنانکه عاشقانه پرگشودند و حالا ما افسوس آن ثانیه ها را می خوریم و بس...
فریب کار تر از ما کیست؟ برای آنکه زنده بمانیم،خود را می کشیم...

دعـا کـردن هـم گـاهـی جرئـت مـی خــواهـد...
خـدایــــــــــا ببخش گـسـتـاخـی ام را!
***** الـلـهم الـرزقـنـا تـوفیـق الـشهاده *****
***بسم رب الشهداء و الصدیقین***