اللهــــم عرفنی حجتـــــک...
من از اشکی که می ریزد زچشم یار،میترسم!
از آن روزی که مولایم شود بیمار،میترســــم!
همه ماندیــــم درجهلی شبیــــه عهد دقیـانوس
من ازخوابیدن مهدی درون غار،میترســــــم!
رهاکن صحبت یعقوب وکوری غم فرزنـــــد
من از گرداندن یوسف سربازار،میترســــــم!
همه گویند این جمعه بیــــــا،اما درنگی کـــن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار،میترســـــم!
سحــرشد،آمده خورشیــد،اماآسمان ابریــــست
من از بی مهری این ابرهای تار،میترســــــم!
تمام عمر خود را نوکـــراین خــاندان خوانــدم
ازآن روزی که این منصب کنم انکار،میترسم!
طبیبـــم داده پیغـــامم،بیــا دارویــت آمادســـت
از آن شرمی که دارم از رخ عطار،میترســــم!
شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده ی خونبار،میترســـــــم!
به وقت ترس وتنهایی،توهستی تکیه گــاه مــن
مراتنهـــــا میان قبـــرخود نگذار،میترســــــــم!
دلت بشکسته ازمن،لیکن ای دلدار رحمی کــن
که ازنفرین وعـــــاق پدر بسیار میترســـــــــم!
هزاران بار رفتم،ولی شـــــــرمنده برگشتــــــم
ز هجرانت نترسیدم،ولی این بار میترســــــــم!
دمی وصلم،دمی فصلم،دمی قبضم،دمی بستــــم
من از بیچارگی آخر این کار،میترســــــــــــــم!

هرجا نبودنت را درک کرده ام!
جایی نبوده مگر ردی از
گناه من راه بودن تو را
مسدود کرده...
می گویند:هزاروصدوهفتاد و
نه سال است که مردی در
انتظــــــار
313 مرد است...
ما را ببخش
که آنقدر مرد نشدیم
که نامردی عالم را برداشته...
هنوز هم فقط زبان هایمان
می چرخد که بیــــا...
و دل هایمان همچون کوفیان
با تــــــــو نیست...
خط به خط این مثنوی هزار
ساله راهزاران نامرد چون من
برایت سروده اند...
و هنوز تو 313 یار
313 جوانمرد را از میانمان
نیافتی برای همراهی...
هنوز هم تنهاترین تنهایی،میان
تن ها...
پس حالا که مرد نیستیم،همان
به که دم از درد نزنیم...
هرروز برای آمدنت دعا می کنیم
و برای نیامدنت هزاران کار...

امام(ره) به ما آموخت که:
انتظار تنها درمبارزه است
شهیدسیدمرتضی آوینی

***بسم رب الشهداء و الصدیقین***